دغدغہ هاے یک کودک بیست و چندسالہ!!!
"درد دهـــر"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ

دنیا را در آغوش گرفتیم

و خوابیدیم

گفتند: امن است...

بیدار شدیم

دیدیم آبستن تمام دردهایش شده‌ایم...

* * * * * * * * * * *

پ‌ن : یا دَهرُ! أُفٍّ لَکَ مِن خَلیل کــَم لَکَ فے الإشراقِ وَ الأصیل...


کلمات کلیدی : دلنوشته
"دستان لیلے"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ

کابوس سال نو

در پشت دیوارهاے بـےحس خانہ همسایہ

آشوب مےکند

آن هنگام کہ

مردی

از ترس هجوم ثانیہ هاے بـے لمس دستان لیلے

آن سوے پنجره‌اے غبارگرفتہ

سر بہ لاک فرو برده است


کلمات کلیدی : دلنوشته
"مسافر زمین"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ

خداوند!

گاه سفرم به زمین

نگاهت با من بود

آرام بودی و آرام نبودم

رستگاری در کوله‌بارم گذاردی

دو ملک را به من و مرا به آن‌ها سپردی

و روانه سفر شدم

خوب دیدم...

خوب دیدم که از پی‌ام کاسه‌ای روشنایی پاشیدی

تا زود برگردم

...

می‌دانی خداوند!

اگر کمی طول می‌کشد

زمین است و مشغله‌اش

خانه‌ای که در سر ، زندگی جاودان می‌پرورد

پابندم می‌کند

و دارایی‌ای که نمی‌دانم

من صاحب آنم یا او صاحب من؟!

و سر و همسری و "دلبستگی"

که جان می‌کند "دل" تا دل باز کند از آن‌ها

و همه این‌ها

چشم‌هایم را گرفته‌اند

و راه بازگشتم ناپیداست

...

چراغ می‌خواهم خداوند!

چراغ می‌خواهم

تا راه زنم و به سوی تو بازگردم...

به سوی تو

خداوند!


کلمات کلیدی : دلنوشته
" آقای مهربان "
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ

آقای مهربان شهر ما! | شب‌ها | آن زمان که حتی "آقا پلیسه" می‌خوابد | و شما | نه از آن بالا بالاها | نه! | از همین کوچه پس کوچه‌های پیچ در پیچ و مهندسی‌ساز شهر | نگاه‌مان می‌کنید | و نگران‌مان هستید | بدجور هوس می‌کنم که در کنج بارگاه‌تان | چشم بر گنبد طلا دوزم | و زیر لب | انشاء نانوشته دل را | زمزمه کنم | و همچون همیشه | سهم چشم‌هایم اشک باشد | و باز قبه نورانی‌تان | در پس پرده خیس چشمانم تار گردد | ... | اما | آقای مهربان شهر ما! | خیلی‌ها | دوست داشتند و دارند | که این شب‌ها | در گوشه‌ای از آستان ملک‌پاسبان شما آرام گیرند | و نشد | ... | گیرم که نشد | اما | آقای مهربان شهر ما! | همسایگی‌مان به جای خود | ... | دوری و دوستی را چه می‌کنید؟ | آنان که دورند | به گمانم نزدیک‌تر باشند به شما | تا چون منی که به چشم بر هم زدنی | پای در حرم می‌گذارم | و به چشم بر هم زدنی دیگر | فراموشم می‌شود تمام عهدها و گریه‌ها و التماس‌هایم | ... | ما هیچ | ... | اما | آقای مهربان شهر ما! | دل دوستان شما | همچون کبوتری در قفس است | که شوق پرواز | دیوانه‌اش می‌کند | ولذا | به در و دیوار می‌کوبد | بی‌تابی و بی‌قراری می‌کند | تا رها شود از همه بندها | و در آشیان راستین خویش | آرام گیرد | ... | من حقیر | هنوز که هنوز | یاد نگرفته‌ام که دعا کنم | یاد نگرفته‌ام که بخواهم | یاد نگرفته‌ام که سلام این و آن را که سفارش نموده‌اند به محضرتان برسانم | نه! | یاد نگرفته‌ام | اما | حالا این چند خط نوشته | حکایت همان دوستان ملتمس دعاست | که لحظه‌شماری می‌کنند | برای دیدار شما | و استشمام عطر دل‌انگیز فضای پرواز ملائک | ... | آقای مهربان شهر ما! | من هیچ | من به کنار | ... | اما | مگذارید این دل‌های پاک | در این هنگامه هنگفت بیمار | جز در سرای روح‌انگیز شما | آرام گیرند | آمین! |

 

×××××××××××××××××××××××

××××××××××

پیش از تو ما به معجزه ایمان نداشتیم

با درد هم، تصوّر درمان نداشتیم

مثل فسیل یخ زده‌ی عصر انجماد

در یادمان به غیر زمستان نداشتیم

یعنی همیشه در خودمان دفن می‌شدیم

یعنی همیشه در تنمان جان نداشتیم

از آسمان نزول بلا را امیدوار

اما امید بارش باران نداشتیم

دلخوش به این که دست کسی کشف‌مان کند

از ما بسازد آن‌چه که امکان نداشتیم

تا این‌که آمدی تو و تاریخ شد گواه

هرگز عزیزتر ز تو مهمان نداشتیم

تو در شگفت از این‌که به پایت چه ریختیم

ما شرمسار از این‌که به جز جان نداشتیم

ای آفتاب حُسن، برای طلوع‌تان

شرقی‌تر از دیار خراسان نداشتیم

حب‌الوطن نشانه‌ی ایمان‌مان نبود

قبر تو را اگر که به ایران نداشتیم

آقا، غریب‌تر ز تو سوی تو آمدیم

گرچه امید دیدن خوبان نداشتیم

 ×××

پ‌ن 1 : نایب‌الزیاره خواهم بود. بی هیچ چشم داشتی...

پ‌ن 2 : شعر از عباس احمدی


کلمات کلیدی : مذهبی، دلنوشته
"انگور خوب"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ
خواستم "انگور"ها را "می" کنم
تا زیر سایه بید مجنونی
یا که در میکده ای
بنشینم و بنوشم
و پنجه در زلف یار آویزم
اما
امروز بی "می" و بی "یار" مانده ام
زیرا
یادم نبود که همیشه
"انگور خوب" نصیب شغال می شود

کلمات کلیدی : دلنوشته
«الوداع ای ماه رحمت!!!»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ

رمضان!

چه زیبا بود آن لحظات قدسی که اهالی لاهوت، غنچه غنچه‌ی اجابت را بر زمین خشکیده‌ی دست‌های لرزان ناسوتیان می‌کاشتند و زمزمه‌ی العفو درماندگان خاک با ربنای قدسیان افلاک در هم گره می‌خورد و در بارگاه احدی اعتبار می‌یافت.

رمضان!

بار بستی و رفتی و کریمانه بر سفره‌ی عیدمان نشاندی. عیدی آن‌چنان بزرگ که برای آخرین فرستاده‌ی آسمان و محبوب اهالی هر دو جهان، گنج و شرافت و کرامت و فزونی است.

چه آمدنی؟! و چه رفتنی؟!

خرامان آمدی و شتابان رفتی.

با قرآن رسیدی و با علی(ع) بازگشتی.

قدر و درد را به یک‌جا امانت‌دار بودی.

قدر تو در نزول آیات ربانی و درد تو در سکوت شکوهمند و وداع غریبانه‌ی علی(ع) با گل‌های کوثرنشان فاطمی(س) بود.

از پیشگاه رب‌الأرباب بقا و استمرار ساعات و لحظه‌های نابت را برایمان آرزو کن و سلام ما را به محضر قطب عالم وجود و واسطه‌ی غیب و شهود، امام یگانه‌ی صالحان، مهدی موعود(عج) ابلاغ فرما!

***

عید است و دلم خانه‌ی ویرانه بیا

این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

یک‌بار به مهمانی این خانه بیا

***

کبریای توبه را بشکن، پشیمانی بس است

از جواهرخانه‌ی خالی، نگهبانی بس است

ترس، جای عشق جولان داد و شک، جای یقین

آبروداری کن ای زاهد! مسلمانی بس است

خلق، دلسنگند و من آیینه با خود می‌برم

بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می‌بارد، فراوانی بس است!

نسل پشت نسل، تنها امتحان پس می‌دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود، قربانی بس است

بر سر خوان تو، تنها کفر نعمت می‌کنیم

سفره‌ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است

 

***

 

والسلام علی عباد الله الصالحین


کلمات کلیدی : مذهبی، دلنوشته
عزای علی(ع)
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ

 

ناله کن ای دل به عزای علی(ع)
گریه کن ای دیده برای علی(ع)
کعبه ز کف داده چو مولود خویش
گشته سیه پوش عزای علی(ع)
عمر علی(ع) عمره مقبوله بود
هر قدمش سعی و صفای علی(ع)
دیده زمزم که پر از اشگ شد 
 یاد کند زمزمه های علی(ع)
تیغ شهادت سر او را شکافت
کوفه بود کوه منای علی(ع)
عالم امکان شده پر غلغله
 چون شده خاموش صدای علی(ع)
نیست هم آغوش صبا بعد از این
پیک ظفربخش لوای علی(ع)
منبر و محراب کشد انتظار  
تا که زند بوسه به پای علی(ع)
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعای علی(ع)
آه که محروم شد امشب دگر
چشم یتیمان ز لقای علی(ع)
مانده تهی سفره بیچارگان
 منتظر نان و غذای علی(ع)
وای امیر دو سرا کشته شد 
خانه غم گشته سرای علی(ع)
پیش حسین و حسن و زینبین 
خون چکد از فرق همای علی(ع)
خواهی اگر ملک دو عالم حسان 
 از دل و جان باش گدای علی(ع)

***

التماس دعا


کلمات کلیدی : مذهبی
«قدر ما»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ

ما انسانیم. علی‌الظاهر اشرف مخلوقات و حیوان ناطق. صاحب منزلت و قدرت و ذی‌شعور و اهل خرد و تفکر و اندیشه و تعقل و دانایی و غیره و غیره. همه این مفاهیم و مقولات را به ما نسبت داده‌اند. یعنی واقعیت امر آن است که ما خودمان به خودمان این‌ها را نسبت داده‌ایم و لذا ممکن است در خیلی از موارد این موضوعات در ما مصداق پیدا نکند.

اما به قطع و یقین می‌دانم که تمامی این ویژگی‌های ناب و حسنه را می‌توان در یک نفر به طور اخص یافت و آن کسی نیست جز حضرت امیرالمومنین امام علی‌ابن ابیطالب«ع».


«حلول هلال رمضان»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ

سلام رمضان | و باز آمدی | با جلوه‌ای دیگر | این‌بار | در گرماگرم تابستان | تا به انتظار بنشینیم | دعای دلنشین سحرگاهان | و صوت دل‌انگیز "رَبـَّّنا" را | و اصلاً هرچه فکر می‌کنم | این‌ها همه بهانه است | مقدمه است | برای رسیدن به "قدر" | برای رسیدن به راز نهفته در شب‌های قدر | برای رسیدن به نامی بزرگ | آری! | به نام علی(ع) | که چون نگینی گران‌بها | و سرخ‌فام | بر قامت تو | می‌درخشد | و اصلاً تو گویی | همین دیروز بود | که قدرمان را طلب می‌کردیم | و باز در پی مطالبه قدری دیگر | امسال نیز | در شب‌های پر قدر تو | علی(ع) و خاندانش را | واسطه قرار خواهیم داد | و با پروردگار خویش | عهد و پیمان راستی و درستی خواهیم بست | و باز فراموش می‌کنیم | و سال دیگر | دوباره می‌آیی | و ما | باز به تو سلام می‌دهیم | و طلب قدری دیگر می‌کنیم | و دوباره فراموشی عهدها و پیمان‌هایی که با پروردگار بسته‌ایم | ... | و این | داستان تکراری هرساله‌مان است | و نمی‌دانم | تا چه وقت | ادامه خواهد داشت؟ | و اصلاً پروردگار متعال | برای این بازی‌های کودکانه ما | و این عهدهای بی‌سرانجام | چقدر مجال‌مان می‌دهد؟ | ... | رمضان! | جدای از تمامی این حرف‌ها | حضورت | برای‌مان قوت قلب است | تو گویی | دل‌مان برای خدا نیز تنگ شده بود | آن هم در این هنگامه هنگفت بیمار | که روزمرگی کذایی | نسیان را عجین انسان کرده است | و تنها خداست | که از بندگان حقیر و ذلیل خویش فراموش نمی‌کند | و با حلول هلال رمضان | بهانه‌ای برای بخشش ایشان | فراهم آورده | و با مقدر نمودن قدری دیگر | سفره کریمانه رحمت خویش را | بار دیگر می‌گستراند | تا بخشندگی و بخشایندگی‌اش را ستایش نماییم |.

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة...

أللهم إنی أسئلک من بهائک بأبهاه و کل بهائک بهی، أللهم إنی أسئلک ببهائک کله...

 التماس دعا

والسلام علی عباد الله الصالحین


کلمات کلیدی : مذهبی، دلنوشته
به یک دوست
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ

سلام

خواستم چند خطی بنگارم و در آن شرح ماوقع 12 سال گذشته را به رشته تحریر درآورم. اما هرچه فکر کردم، نگارش آن سطور احساس "منیت" عجیبی را به این حقیر منتقل می‌کرد فلذا از نوشتن آن منصرف گردیدم.

فقط و فقط کلام گران‌بهایی از حضرت امام علی(ع) را یادآور می‌شوم که: "کُـــلّـُـکُم راع و کُـــلّـُـکُم مسئول عن رعیته" (همه شما چوپانید و همه شما در قبال آفریدگان خدا مسئولید). یک مسئولیت همگانی. چیزی که آن را نوعی رسالت می‌دانم. یعنی همه انسان‌ها به نسبت آن‌چه آموخته‌اند و اندوخته‌اند در قبال دیگر انسان‌ها مسئولند.

تمامی این سال‌ها _ از سال 1378 تاکنون _ دغدغه‌هایی در ذهن و قلب من وجود دارد که فراموش نمودن‌شان امری محال است. در مقابل کعبه، با خداوند متعال عهد و پیمانی بستم تا این بار گران را به مقصد برسانم و در انجام وظایف خویش در بارگاه او و نزد بندگان راستینش سربلند باشم.

}{-}{-}{-}{-}{

پ‌ن 1 ) وعده داده بودم که داستان خویش را می‌نگارم. اما این‌جا برای فریاد آرمان‌های گذشته و آینده‌ام کوچک است.

پ‌ن 2 ) به زودی در باب مستند "ظهور" ساخته "نورآگاا" و "آکرنار" و نزدیکی عجیب آن با فیلم "سالار حلقه‌ها" ساخته "پیتر جکسون" مطلبی خواهم نگاشت.

والسلام علی عباد الله الصالحین


کلمات کلیدی : دلنوشته
"راه‌های افتخار"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ

همیشه شنیده بودم که او "أشبه الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله" است. یعنی شبیه‌ترین افراد به رسول خدا(ص) از هر حیث. اما کلاهمان را قاضی کنیم. در تمامی این سال‌ها چند بار از اخلاق و رفتار و منش حضرت علی‌اکبر(ع) به عنوان الگوی جوانان سخن به میان آمده است؟ چقدر از جوانان ما می‌توانند در مورد آن حضرت - به جز آنچه در روضه‌ها پیرامون ایشان شنیده اند - حداقل 10 خط بنویسند یا چند دقیقه‌ای توصیفات ایشان را بیان کنند؟

آری. وقتی الگوهای تراز اولمان را این‌چنین محجور نگاه می‌داریم، آن‌وقت است که جوانانمان به الگوهایی نه درخور شأن ایران و ایرانی روی می‌آورند و همان می‌شود که تا شماره شناسنامه فلان فوتبالیست و فلان خواننده و فلان ستاره سینما - اعم از خارجی و وطنی - را می‌دانند اما در قاموس‌شان از علی‌اکبر(ع) چیزی جز یک نام حک نشده است.

وقتی در معرفی الگوهای اصیل خودمان قصور به خرج می‌دهیم و غفلت می‌ورزیم، آن‌وقت است که مرلین منسون‌ها و اِمینـِم‌ها و پینک‌ها و ریحاناها و امثالهم می‌شوند الگوی نامبر وان جوانی که در خلاء فرهنگی دست و پا می زند.

تقصیر او نیست. تقصیر کس دیگری است. آری! به قول حضرت شهاب مرادی بزرگوار "اصلاً چه معنی دارد که روحانی مملکت برود و نماینده مجلس بشود؟!". من هم همین را می‌گویم. کسی که لباس تبلیغ دین پوشیده، کسی که لباس پیامبر(ص) را پوشیده، چه معنی دارد که رسالت اصلی خود را وانهاده و کرسی چرمین مجلس شورای اسلامی را بر منبر چوبی ترجیح دهد؟ اصلاً همین می‌شود که حالا خیلی از مسئولین غصه تهاجم فرهنگی و بی‌حجابی و چه و چه و چه را دارند. آنان که می‌بایست "الگوهای اصیل" و "راه‌های افتخار" را به مردم معرفی می‌کردند گویا امروز رسالت اصلی خود را از یاد برده‌اند و می‌ترسم که این فراموشکاری روزی همه گیر شود.

والسلام


کلمات کلیدی : فرهنگی، مذهبی
"Secret Love" : شرحی بر موسیقی زمینه وبلاگ "زندگانی شریف"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ

حالا... همین حالا که می‌نویسم... همین حالا ٩ سال تمام می‌گذرد از روزی که برای اولین بار این موسیقی دل انگیز را شنیدم... بعد از ٩ سال یافتمش... به مصداق "عاقبت جوینده یابنده است"... اسمش را... نوازنده‌اش را... تاریخش را... داستانش را... همه را یافتم... هرچند خرجی ناقابل بر دستمان گذاشت به سبب مژدگانی به آن‌که نام این موسیقی را برایم یافت...

این موسیقی _ فارغ از مباحث فقهی آن _ عجیب با روح و جانم عجین و قرین شده است. خیلی از دوستان دور و نزدیک که آن را شنیده‌اند نیز مجذوب نواخت آن شده‌اند و محتوای موسیقی مورد نظر ذهنشان را مشغول کرده بود. چه بسا دوستانی که مدعی بودند در حلقه آرشیوشان این موسیقی را دارند و در پی شاد نمودن این حقیر به دنبال یافتنش رفتند و نیافتند. و بعد، همین شد سئوال ذهنی‌شان که "به راستی این موسیقی سحرآمیز و مدهوش‌کننده از کجا آمده است؟!"...

می‌گویم...


کلمات کلیدی : دلنوشته
ادامه مطلب...
«احتمال صبوری»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ

 شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است

که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش

شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود

و گرنه بود شما را به آب کوثر دست


کلمات کلیدی : مذهبی
ادامه مطلب...
نامه...
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ

قرار بود نامه‌ام رنگ درد نگیرد، که گرفت

قرار بود نامه‌ام رنگ گلایه نگیرد، که گرفت

کسی نیست بگوید: "به جای نوشتن نامه

عاشق باش!"

عزیز دلم!

عزیز دلم!

منتظر آن دَمَم که نگاهم کنی

...


کلمات کلیدی : دلنوشته
ادامه مطلب...
«قدیس غریب توس»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ

١) قدم به صحن که می‌گذاری، چشمت که به چشم‌های پراشک زائران آستان مَلَک‌پاسبان غریب توس که می‌افتد، ناگاه دلت تکان می‌خورد، می‌ریزد. می‌دانم که خیلی‌ها دوست داشتند مثل دیشبی را در حرم حضرت رضا(ع) باشند و لحظاتی هرچند کوتاه را با مولای خویش خلوت نمایند. می‌دانم. خوب می‌دانم. برای همین آن‌دم که برای عرض خواسته‌هایم در مقابل ضریح منورش قرار گرفتم به ناگاه تمام دوستان دردمندم از مقابل چشمانم گذشتند...

http://ghoreh.persiangig.com/image/emam%20reza/2006101501-Mashhad-1.jpg

٢) توی صحن گوهرشاد ایستاده‌ام و خیره شده‌ام به گنبد طلا که در تاریکی شب به شدت خودنمایی می‌کند.  چقدر زیباست. با خودم زمزمه می‌کنم: آمدم ای شاه پناهم بده/ خط امانی ز گناهم بده/ ای حرمت ملجاء درماندگان/ دور مران از در و راهم بده/ لایق وصل تو که من نیستم/ اذن به یک لحظه نگاهم بده... این را خواندم و خواندم تا آن زمان که گنبد طلایی در دیدگانم تار شد. خیس شد. خیس‌ترین گنبد طلایی دنیا...

http://www.imamrezashrine.com/UserFiles/Image/EMAM%20REZA%20(141).jpg

***

پ‌ن : میلاد امام رضا(ع) که توصیف نمی‌خواهد. فقط جای همه‌تان خالی است.

تمت الکلمة


کلمات کلیدی : مذهبی، دلنوشته
«تولد»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ
امروز برای من روز مقدسی است
امروز مثبت‌ترین روز خداست
بیست و چند سال پیش در همین روز بود که من دنیایی شدم
من فهمیدم که دنیا سرزمین وسیعی است پر از مشکلات سخت
و من هم موجودی هستم وسیع‌تر و سخت‌تر از دنیا
من فهمیدم برای نسوختن در گرما
باید خود را به میان آب و آتش زد، نه در میانه آن
همان روز در گوش من خواندند:
«تو آمدی که برگردی، نیامدی که بگردی!»
همان روز به من گفتند:
شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر، خدا و عشق مال توست
همان روز فهمیدم که هیچ مجالی از «لحظه» خالی نیست
و «لحظه» هم جای بی‌خیالی نیست
من فهمیدم که پدر و مادر
از ثانیه‌های بیداری من و گریه‌های من لذت می‌برند
و دور و بری‌ها
از لحظات خفتن و سکوت و مردگی من
من در امروز فهمیدم که تقدیرم
نه گیاه است
نه حیوان است
نه فرشته و جن است
نه جماد است
و نه چیز دیگر
قدر من انسان بودن است
و این قدر تا ابد در قبر نمی‌خوابد
حتی اگر من فراموشش کنم
من فهمیدم که باید شکرگزار بود
به خاطر همه چیزهایی که خدا به ما داده
و باید شکرگزار بود
که هر آن‌چه را که می‌طلبیم به ما نمی‌دهد
امروز مثبت‌ترین روز خداست
امروز روز تولد من است
نه، امروز روز تولد من و یک نفر دیگر است...
مبارکمان باشد!
***
پ‌ن : گِـله‌ای نیست، اگر هست دگر حوصله‌ای نیست!!!...

تمت الکلمة

کلمات کلیدی : دلنوشته
دارم خفه می‌شوم... به همین راحتی...
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ

دارم

     خفــــــــــــــــــــــــــه

               می‌شــــــــــــوم...

        به

            همیــــــــــــــــــــــــن

                                  راحتــــــــــــــی...

دارم

            کــــــــــــــــــــــور

                می‌شـــــــــــــــوم...

                 تنفـــــــــر را

                         در چشــــــــــم‌هایم نمی‌خـــــــــــــــوانید؟!

                                                  نمی‌بینـــــــــــــــــید؟!

         انزجــــــــــــــار را چطــــــــــور؟!

                                     نـــــــــــــــه؟!...

                                                 و درد را نیـــــــــــــــــز؟!


«آمریکایی عزیز!!!»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ

به مناسبت سالگرد واقعه ١١ سپتامبر ٢٠٠١ (٢٠ شهریور)

 

آمریکایی عزیز!

١١ سپتامبر سال ٢٠٠١

از کشته شدن انسان‌ها دلمان گرفت

با هم قرار گذاشتیم

تا دور هم جمع شویم

و برای کشته‌شدگانی که بر حسب اتفاق

هیچ کدام یهودی نبودند

شمع روشن کنیم


"جریان نفاق" یا ماهیت‌‌شناسی وقعات قبل، حین و بعد از انتخابات ریاست جمهوری ١٣٨٨
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ

قبل‌‌التحریر: قصد نگارنده در این مجال نبش قبر وقعات یک سال گذشته ایران نیست. بلکه در جهت تنویر افکار و تذکر شخصی به خویش این مطلب را به رشته تحریر در آورده است.

 

همه چیز از یک جرقه ذهنی شروع شد. این‌‌که چرا جریانات بعد از انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال ١٣٨٨ به جریان فتنه موسوم گردید؟ و اصلاً آیا این نام‌‌گذاری صحیح صورت گرفته است یا خیر؟

قطعه یکم :

برای رسیدن به جواب بایستی به کمی قبل از انتخابات رجوع کنیم. درست به شبی که پرزیدنت احمدی‌‌نژاد در مناظره کذایی خویش با میرحسین موسوی، جانب احترام و اخلاق سیاسی را به کناری نهاد و با نام بردن از برخی اشخاص در رسانه ملی باب جدیدی را در معادلات سیاسی ایران رقم زد. مسئله‌‌ای که باعث گردید تا بنا به نظر برخی، سیاست را خیابانی کند که ثمره آن جز ورود به یک فضای مهارناشدنی چیز دیگری نبود.


کلمات کلیدی : سیاسی
ادامه مطلب...
"تمام‌شدگی شاعرانه"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ

لرزه می‌اندازد این ترانه بر پیکرم... این مرثیه... و یا به قول عزیزی "مداحی پست‌مدرن". فکر می کنم... در تک تک واژه‌های این ترانه... این مرثیه... خاطره هست... نوستالوژی هست... زندگی هست... افسوس هست... حتی اگر بگردی چند نخ سیگار مارلبروی قرمز پایه‌بلند هم یافت بشود شاید... و چند دستمال‌کاغذی با طرح لبانی سرخ... اشک هست... جنون هست... شعر هست... آن هم شعرهای خط خطی... و خستگی از حرف‌های فلسفی یک حلق‌آویز از آسمان... هست... که این همه هست... در تک تک واژگان این ترانه... این مرثیه...


کلمات کلیدی : دلنوشته
ادامه مطلب...
"برگزیده"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ

 

تقدیم به ساحت خاتم رسولان:

خرد آن پایه ندارد که بر او پای گذاری

بختیاری تو و بر مرکب اقبال سواری

چون توان در تو رسیدن؟ به دویدن؟ به پریدن؟

نور پایی که چنین با دگران فاصله داری

لیلة‌القدر وصال تو چه فرخنده شبی بود

تا چه دیدی که چنین مستی و پرشور و شراری؟

شعله در خرمن تاریکی تاریخ فکندی

چشم بیدار زمان بودی و خسبیده به غاری

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت

طرفه فانوسی و آویخته بر طرفه مناری


ما ، آقای V و حماسه بیست و دوم خرداد...
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ

توصیه می‌کنم فیلم «ک مثل کین‌خواهی» را در آستانه ٢٢ خردادماه امسال حتماً ببینید تا حساب کار دست‌تان بیاید. شکی نیست که حرف‌های فراوانی درون این فیلم نهفته است و قطعاً خود را از چشمان مخاطبان خویش پنهان می‌دارد. اما محتوای فیلم و دیالوگ‌های آن نکات بسیار ظریف و ارزشمندی برای دانستن و اندوختن دارد. اگرچه «ک مثل کین‌خواهی» را همان اوایل اکرانش دیده بودم اما همیشه مشتاق بوده‌ام بر تماشای مکرر آن، که در هر مرتبه‌اش نکته‌ها آموخته‌ام.  کاراکتر اصلی فیلم که همان جناب V می‌باشد شخصیتی بسیار جذاب و دوست‌داشتنی را از حیث اخلاق و شعور و اعتقاد به نمایش گذاشته است که برای این حقیر مایه بسی تقدیر و تحسین است.

روحیه آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی او که به مقابله با نظامی فاسد و دیکتاتور برخاسته، و در انتها آن را به انقلابی وسیع بدل می‌نماید _ حتی در زمانی که خودش حضور ندارد و مرده است _ از آن تصویرسازی‌های بدیعی است که بی‌شک آیه شریفه «إن الله لایغیر بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم» را یادآور می‌شود.


کلمات کلیدی : سیاسی
ادامه مطلب...
معادله چندمجهولی!!!
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ

یک روز روی درب دفتر انجمن اسلامی دانشکده ترانه «در این زمانه پر های و هوی لال‌پرست» را چسباندیم.

روز دیگر اعضای تشکل «بـ.....ج» آمدند و ترانه را از روی درب دفترمان کندند.

اخیراً اسفندیار رحیم مشایی با خواننده لس‌آنجلسی همان ترانه دیدار کرده است. (اینجا کلیک کنید)

پیدا کنید پرتقال‌فروش را !!!

***

پ‌ن : از معصوم(ع) است که: دشمن دانا بهتر از دوست نادان است.

والسلام


کلمات کلیدی : سیاسی
شطحیات...
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ

گفته بودم که خاموش می‌شویم و فراموش می‌شویم؛ نگفته بودم؟!

تمام این سال‌ها نخواسته‌ام که «آدم خوبه»ی هیچ داستانی باشم. فقط خواسته‌ام که آدم بودن را تجربه کنم که به گمانم در آن نیز موفق نبوده‌ام... تمام این سال‌ها نخواسته‌ام که «حلق‌آویز آسمان» باشم؛ هرچند دیگران این‌گونه می‌پسندیدند مرا؛ نخواستم. اما... اما تمام این روزها می‌نالم از ژرف‌دردی وجدان‌فرسا... به وسعت انسانیت و لطافت احساس... (می‌دانم که باز کامنت می‌گذارند بعضی‌ها که: امیدواریم به هرچه می‌خواهی برسی... که این نیست... گاهی نرسیدن به چیزی یا به هدفی، به‌ز رسیدن است... مهم رفتن است... ر ف ت ن... هجرت... دور شدن... کاری که هیچ‌وقت نکردیم... نکردم... ترسیدم یا نترسیدم؟ نمی‌دانم!...)


ما بزرگ نمی‌شویم...
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ

ما مرد نمی‌شویم. بزرگ نمی‌شویم. که کویر نیز اگرچه استادمان بود، اگرچه رفته بودیم تا از کویر درس زندگی بیاموزیم، صبر بیاموزیم، سکوت بیاموزیم، تا مرد شویم؛ اما کویر حقارت‌مان را به رخ‌مان کشید تا بدانیم که چقدر کوچکیم. ذره...

ما مرد نمی‌شویم. بزرگ نمی‌شویم. که تمامی ١٧هزار سال گذشته را در برزخ "طمع" و "حسرت" به سرگردانی نشسته‌ایم و تبعیدگاه "زمین" را سیر می‌کنیم. که این روزها از برای سیر کردن شکم عائله‌هامان حتی فرصت سیر احوال زمین و آسمان را نیز از دست داده‌ایم. و خوشابه‌حال پیرمرد که از پشت دود سیگارش در چشمانم خیره شد و گفت: "دنیا گشتن بهتر از دنیا خوردن است پسرجان!!!"... و من نیز به نشانه تأیید سر تکان دادم و دیگر هیچ... و حالا که چرتکه می‌اندازم گویی تمام عمر موجودات به حسرت گذشته است و الخ...

گفته بودم که ما بزرگ نمی‌شویم؛ نگفته بودم؟!

***

پ‌ن : دعا کنید. نه برای این حقیر. که برای تمامی دوستانم که این روزها اگرچه در کنارشان نیستم، اگرچه به آن‌ها نزدیک نیستم، اما هیچ‌گاه دعای ناقابل خویش را از آنان دریغ نمی‌دارم.

به امید روزهایی بهتر؛ دوستتان دارم


کلمات کلیدی : دلنوشته
بدرود
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ

از "بهشت" من تا "فردوس" تو هزار فرسنگ فاصله است اما من در هر دو بوده‌ام و در هر دو تنفس کرده‌ام و در هر دو از متبرک ملعون خویش کام گرفته‌ام.

بگذریم...

این روزها دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند...

بدرود روزهای عادی زندگی روزمره. بدرود "فردوس". بدرود "بهشت". بدرود تمام متبرک‌های ملعون. بدرود گودو. بدرود تهران. بدرود تمام بستنی‌های شکلاتی در بعد از ظهر پاییزی انقلاب. بدرود حتی فیزیوتراپی بیمارستان امام حسین(ع). بدرود حتی مشهد. بدرود تمام ثانیه‌های زیبای گذشته. بدرود پرشین‌بلاگ.


کلمات کلیدی : دلنوشته
ادامه مطلب...
"والا پیامدار"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ

او پیامبر اغنیا نبود. پیامبر مظلومان بود. حامی آن‌ها، دلسوز و غم‌خوارشان. او تمام‌کننده مکارم اخلاق بود. آمده بود تا به ما بیاموزد تا مهربان باشیم. آمده بود تا به بشریت بفهماند که این همه سنگ و چوب و آهن و پول که می‌پرستیم‌شان، ارزش خدایی ندارند. باید همه را شکست. و ما همه خدایان مجسم را شکستیم. اما از شیطان درون خویش فراموش کردیم. بت‌ها را از کعبه بیرون راندیم. اما شیطان را از جسم خویش بیرون نراندیم. و همین بود که در همیشه تاریخ نتوانستیم که در اخلاق و صفات به پیامبر خویش نزدیک شویم. نشد که رستگار شویم. نشد تا سر از گریبان روزمرگی خویش به درآریم و برای لحظه‌ای اطراف‌مان را بنگریم. تا ببینیم که همسایه‌هامان از فرط ناچاری و ناداری چگونه روزگار به سر می‌کنند؟...


کلمات کلیدی : مذهبی
ادامه مطلب...
در "صدر" بودن...
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ

اصولاً همیشه در انعکاس خبری یک برنامه یا همایش دچار مشکل بوده و هستم اگرچه مدرک تخصصی خبرنگاری را از دانشگاه شهید بهشتی تهران گرفته باشم.

اما جدای از این مسئله، روز شنبه 8 اسفندماه 88 در دانشگاه فردوسی مشهد، میزبان عزیزانی بودیم که "برای انسان گرد هم آمده بودند". آن‌ها که آمده بودند تا پس از سال‌ها یاد و خاطره مردی را زنده نگاه دارند که جهان اسلام مدت‌هاست از فیض نظاره سیمایی نورانی و باجبروت او محروم گردیده. "سماحة امام موسی الصدر". این نامی بود که امروز بسیار شنیدم. نه از زبان یک عرب‌زبان عامی. که از زبان اشخاصی چون زین الموسوی (سفیر لبنان در ایران)، شیخ مصطفی ملص(عضو جمعیت علمای مسلمین لبنان)، پدر آنتوان ضوء(دبیر کل کمیته اسقفی گفتگوی مسیحی اسلامی لبنان)، حسن قبلان(مسئول فرهنگی جنبش امل) و یا حتی از زبان اساتید دانشگاه خودمان.

زیاد شنیدم که از او به نیکی یاد کردند و مدام سخن از افکار نو و روشن وی و بیش از آن رأفت و مهربانی و اخلاقش به میان آوردند. زیاد شنیدم که گفتند: "امام موسی صدر اگرچه پیامبر نبود اما ایمان و اخلاقش رنگ و بوی نبوت داشت". که او نیز "أشداء علی الکفار و رحماء بینهم" بود. که نه تنها به هم‌کیشان خویش، بلکه به تمامی آنان که "انسان بما هو انسان" بودند از سر عطوفت و مهربانی می‌نگریست و مصداق عینی "بنی آدم اعضای یکدیگرند" بود. که درد ملت لبنان و فلسطین را ـ اگرچه خود ایرانی بود ـ به جان خرید و حیات خویش را در راه نهادینه‌سازی مکارم اخلاق و بسط گستره عقلانیت فدا نمود تا امروز در محیط امن و به دور از خطر دانشگاه بنشینیم و برای پژوهشگرانی که آرا و نظرات وی را مورد نقد و بررسی قرار داده‌اند کف بزنیم و هر از چندگاهی دست دعا به آسمان برداریم و برای آمدنش "أللّهمّ فُکّ کُلّ أسیر" بخوانیم و اگر کمی رمانتیک‌تر باشیم برایش شمع روشن کنیم و به قول برادران عرب‌زبان‌مان "خلاص بعد"...


"دعوت"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ

روزگار غریبی است...

این یکی ۴٠ سال دارد و خوشحال از این که دوقلو باردار است.

آن یکی ٢٣ سال دارد و نمی‌تواند که باردار شود.

دیگری ناراحت است از این‌که شوهرش بچه نمی‌خواهد.

و آن دیگری‌تر در همین که زاییده، مانده است.

این روزها عجیب ویار پیدا کرده‌ام به فیلم "دعوت" ساخته ابراهیم حاتمی‌کیا...

***

پ‌ن ١ : گفتم که؛ روزگار غریبی است... اما شما که غریبه نیستید...

پ‌ن ٢ : و از قول معصوم(ع) است که: و توبة من أناب إلیک مقبولة... (زیارت أمین‌الله)

دعا کنید


کلمات کلیدی : دلنوشته
یا رئوف
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ

نوشتن از امام رئوف(ع) کار ساده‌ای نیست. آن هم برای کسی چون این حقیر که سال‌ها توفیق همسایگی حضرتش را داشته‌ام و بسیار بسیار به چشم عنایاتش را دیده‌ام. می‌دانم که این روزها خیلی‌ها دلشان هوای حرم حضرت رضا(ع) را دارد. می‌دانم که خیلی‌ها آرزوی‌شان این بود تا در شب شهادت آن بزرگوار همچون کبوتری بی‌آشیان و غریب در گوشه‌ای از آستان ملک‌پاسبانش آرام گیرند و برای ساعتی با امام خویش درد دل کنند. برای آن‌ها که دورند، برای آنان که دلشان در حرم ثامن‌الأئمه(ع) است، برای آرامش دل آن‌ها می‌گویم؛ این‌جا کسانی هستند که به نیابت از شما سلامتان را به آقا می‌رسانند و آرزویشان این است که هر آن کس در دل شوق زیارت امام هشتم را دارد، به این آرزوی شیرین خویش نایل آید.

السلام علیک أیها الإمام الرئوف



"برف می‌‌بارید"
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ

از خانه که آمدم بیرون، چشمم به دانه‌های سپید برف افتاد که ذره ذره از آسمان به پایین می‌‌آمدند. به آسمان خیره گشتم. نمی‌‌دانم چرا ناخودآگاه چشمانم خیس شدند. نه از برف. که از اشک. نمی‌‌دانم چرا وقتی دانه‌های برف را دیدم دلم به سختی لرزید. در آن ثانیه‌های خاطره‌‌انگیز، کلمات و جملاتی از ذهن و قلبم عبور کردند که نگارش آن‌ها را خالی از لطف نمی‌‌دانم:

شب بود، برف می‌‌بارید، و زمین که سپید پوشیده بود. در میانه کوچه، بر روی برف‌ها، تنها یک رد پا بود که خودنمایی می‌‌کرد. دختری تنها می‌‌رفت. خزیده در لاک خویش از سرما. از سوز. و با فاصله‌‌ای دورتر، پسری می‌‌رفت در کوچه. دو نفر با یک رد پا. چرا که پسر قدم در رد پای دختر می‌‌گذاشت. با فاصله‌‌ای دورتر. آن‌‌قدر که احساس حضورش، دختر را نیازارد. تا اگر چه نمی‌‌تواند به او نزدیک شود، به واسطه گام نهادن در اثر گام‌‌های دختر، دلش اندکی آرام گیرد. اندکی...

برف می‌‌بارید. سخت می‌‌بارید. دختر در میانه کوچه کماکان می‌‌رفت. خزیده در لاک خویش از سوز سرما. گونه‌‌هایش به لطف آرایش همیشگی‌‌اش سرخ می‌‌نمودند. و پسر نیز با گونه‌هایی سرخ می‌‌رفت. سرخ از سرما. از سوز. اما می‌‌رفت. به گرمای شوق حضور معشوقه‌‌ای در گوشه قلبش.

برف می‌‌بارید. سخت‌‌تر از همیشه. و دختر کماکان در میانه کوچه به سوی مقصد خویش حرکت می‌‌کرد. خزیده‌‌تر از پیش در لاک. با مژگانی خیس از دانه‌های برف. و پسر نیز با مژگان و چشمانی خیس. به لطف سوز دل. به شوری اشک‌های مدام این روزهای دوری و سکوت و غصه. می‌‌رفت. به گرمای حضور معشوقه‌‌ای در مقابل چشمانش که در آن تاریکی، چشم از آن بر نمی‌‌داشت.


کلمات کلیدی : دلنوشته
ادامه مطلب...
«عدالت‌خوار»
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ

انگشتت را به حلقت فرو کن

قی کن آن‌چه را که بلعیده‌ای

آی عدالت‌خوار!

هرچند استشمام تعفن آن‌چه بالا آورده‌ای

سخت است

اما سخت‌تر از تحمل فقر و فلاکتی نیست

که به اسم عدالت‌خواهی

بلعیدی

تا کسی نداند

که چه بازی کثیفی را رقم زده‌ای


"ویروس": داستانی واقعی از زندگی غیرواقعی ما
نوشته شده توسط حمیدرضا شریف در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ

داستانی که در زیر می‌خوانید یکی از نوشته‌های زیبای سید مهدی شجاعی است. مدت‌ها بود که به دنبال فرصتی می‌گشتم تا این داستان زیبا را برای زمانی طولانی در وبلاگم قرار دهم تا دلم آرام و قرار گیرد. چرا که این داستان بخشی از دغدغه‌های عجیب و غریب من است. به هرحال خواندن آن خالی از لطف نیست. از شما هم دعوت می‌کنم حتماْ آن را بخوانید:

من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شده‌ایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.

ما نگران فرزندانمان بودیم٬ از ابتلایشان به بیماری وحشت داشتیم٬ از حال روز وخیمشان غصه می‌خوردیم ولی هرگز قصد کشتنشان را نداشتیم. چه کسی می‌تواند به سوی فرزند خود شلیک کند؟!

از همان ابتدا هیچ‌کس حضور خوک‌ها را در شهر جدی نگرفت. ولی ما اعلام خطر کردیم.

وقتی سر و کله اولین خوک در شهر پیدا شد٬ عده‌ای هورا کشیدند٬ عده‌ای فقط تعجب کردند و عده‌ای هم از سر تأسف٬ سر تکان دادند. اولین خوک ابتدا با ترس و لرز٬ از میان خیابان‌ها و کوچه‌ها گذشت. به بعضی از خانه‌ها سرک کشید و عده‌ای از بچه‌ها را دور خود جمع کرد. ـ آن‌ها از این‌که حیوانی را این‌قدر در دسترس می‌دیدند٬ خوشحال بودند ـ عده‌ای از بچه‌ها به خانه‌هایشان گریختند و عده‌ای دیگر از دور به تماشا ایستادند.




 

 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب